هنوز نمیدونم
شاید روزی برسد که بدانم چرا امروز نمیدانستم
سلام سلام جونم براتون بگه که ما برای روز مادر با داداشمون یه کادو خریدیم و بدون اینکه با مامانمون هماهنگ کنیم پنج شنبه عصر رفتیمو حسای سوپرایزش کردیم وخیلی خوش گذشت دیدیم واسه مامان همسرمونم یه کاری بکنیم بدک نیست به همه دختراشون پیام دادم که بیاین یه کادو با هم بخریم همه قبول کردن وشد زحمتی بر دوش ناتوان ما بماند که چه اتفاقاتی در این بین بود اما میخوام ته ته اخلاص یه عروسو در حق مادرشوهرش بگم خلاصه وقتی بخوام واسه کسی کار کنم یعنی ار ته دل کار میکنم واسه همین به همسری گفتم بیا بریم مواد سالاد الویه رو بخریم بریم خونه یکی از خواهرات خودم درست کنم چون میدونم اونا اصولا اسلو موشنن و خیلی تو کارا لفت میدن زنگ زدیم خواهر بزرگه بنده خدا مدرسه کلاس داشت اونجا نشد خواهر کوچیکم که داشت از شهرشون میومد و اونجام کلا نمیشد موند این خواهر وسطی .همین که فهمید ما قصدمون چیه در حد المپیک ترسید (مگه بده ادم وسایل زندگیشو برای مادرش صرف کنه )خیلی ترسیدو گفت نه من الان تنهامو عصرم میخوام برم بیرونو حسابی دلمونو شکست .اما بازم مهربونتر از این حرفا هستیم ما.با همسری رفتیم و کادو رو خریدیم و یه کاغذ کادوی زیبا پیچیدمو شب هم همگی اومدن و طی صرف بستنی به مادرشوهرم کادو داده شد . هنوز هم اثراتی از محبت تو دل این عروسا پیدا میشه به خدا ببخشین ای خدا ولی بذار با زبون دلم بنویسم خیلی ازت خوشم اومد با زبون بی زبونی باز خیلی چیزا بهم فهموندی دیروز تصادفی رفتم میوه فروشی یکم گورجه با سبزی بخرم همسری رفت برداشتو منم به میوه ها نگاه میکردم عجب برقی داشتن چشمک میزد به آدم یهو یه خانومی بین اونهمه میوه زیبا داشت ازتوی سیبای گندیده بهترینشو میچید به قیافش نمیومد ولی باز وجدان منو قل قلک داد خدایا بارونت اومد من چقدر قدر نشناسم خدایا ما رو کجای دلت گذاشتی قبلنا جامون بهتر بود همش خبر خوب اتفاقای خوب بود همه به ما حسرت میخوردن هنوزم میخورنااااا اما هیچ وقت دوست ندارم من به کسی حسرت بخورم اگه ناملایمت چرا به همه نمیدی؟ اولا بین خونواده ها ما پیش رو بودیم همه به طرز زندگیمون وگشت وگذارمون سلیقمون حسرت میخوردن نکنه من تغییر کردم؟؟؟؟؟ نمیدونم چرا دیشب پیرو حرفای این خواهر شوهر کوچیکه دلم غمناک شد ؟ میخواستم برای تولد همسر مهربونم یه گوشی بخرم از اونجایی هم که به فیلم وعکس خیلی علاقه داره میخواستم با کیفیت باشه مثلا تا 400 قیمتش میبود بدک نیست اما گفتن واسه این خونه که هنوز نرفتیم توش باز باید پول بدیم ما هم که عید تی وی خریده بودیمو یه سری وسایل دیگه پول چندانی واسمون ذخیره نمونده این شد که منصرف شدم حالا این خانوم میخواد واسه شوهرش تبلت بخره فکرشو بکننننننننننننننننن چرا آخه؟؟؟ سلام سلام خیلی وقته دیگه وقت ندارم بیام اینجا دلم برای نوشتن تنگ شده قرار نیست دیگه غر بزنم یا ناله کنم اما خوب از این وضع خسته شدم تو خونه مادرشوهر بودن و اینکه ایشون برام غذا درست کنه یا نمیدونم هزارتا کار دیگه ممکنه علیالظاهر مطلوب باشه اما اینکه تو تو خونه خودت باشی و به راحتی بتونی از وسایل استفاده کنی هر چی میخوای بخوری و............یه چیز دیگه است دیشب حاج خانومه ما همراه حاج اقا رفتن شهر دخترشون تا اخر هفته اما نمیدونین چه حالی میداد تنهایی واسه خودم اشپزی کردم ادویه ههایی که دوست داشتم ریختم واقعا معرکه شده بود.درسته کدو بود اما به قدر خوش طعم شده بود که نمیدونین به خدا ادم باید قدر همه لحظاتشو بدونه منم نا شکر نیستم اما 5 ماهه مه هنوز خونمونو تحویل ندادن اماده شد ولی نمیدونم چرا نمیدنش بعضی مواقع فکر میکنم شاید من گناهی مرتکب شدم خدا هم داره ما رو میلرزونه یا هم داره منو امتحان میکنه یا شایدم میخواد من این غرورمو بذارم زمین .دیشب به همسری میگفتم کاش از روز اول خونه اجاره میکردیم شاید فرصتی برامون نباشه منظورمو نفهمید بهش گفتم مثلا بمیریم و این لذت مستقل بودنو ببریم اون دنیا .شاید خدا میخواد ما تو بهشت به آرزوهامون برسیم!!!!بسوزین ما میخوایم بریم بهشت راستی دلم برای خانم.ذ (همکار مهربونم)تنگ شده خیلی زیاد کاش میشد زودتر ببینمش امروز یکبار دیگه سالروز تولدمه امروز همکارای مبدا (جای قبلیم)حسابی منو شرمنده کردن دیشبم خانم ذ بهم دوتا اس داد که توش نوشتن: اینجا رادیو دل است صدای مرا از عمق قلبم میشنوید ای یک اس ام اس نیست یک احساس پاک است که میگوید : از صمیم قلب دوستت دارم عزیزم تولدت مبارک پدر مهربونم هم پیام داد: یارب این نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از چشم حسود چمنش گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور -دور باد آفت دور فلک از جان وتنش دخترم تولدت مبارک. ومامانم نوشتن: گلهای بهشت سایبانت یک دسته ستاره ارمغانت یک باغ پر از گلهای نرگس تقدیم به قلب مهربانت تولدت مبارک ساراجون وخانم داداشم نوشت: خدایا هرکس به یادم هست بیادش باش اگر کنارم نیست کنارش باش اگر تنهاست پناهش باش و اگر غم دارد غمخوارش باش تولدت مبارک وساعت هفت هم همکارای مبدا تماس گرفتنو همگی باهم بهم تبریک گفتن بوسم کردن روز شیرینیه دل همتون بسوزه که چنین دوستان خوبی ندارین یادم رفت بگم همسر ناقلا هم سر صبح بیدارم کرده میگه تولدت مبارک و فکر کنم یه چیزایی تو فکرش میچرخه که فردا براتون خواهم گفت انشالله دلم واسه اینجا تنگ شده بود خیلیییییییییییییییییییییییییییی الان همه چی روبراهه خواهرشوهر کوچیکه بچه اش به دنیا اومده وبه جرگه کنگر خورده ها ولنگر انداخته های خونه حاج خانوم اضافه شده و ما هم در جوار ایشون کمی به نظر میرسه جای ما تنگ شده شبا کمی خوابمون با مشکل روبرو شده از بس که این بشر گریه میکنه وخودمونم خوبیم کابینت سفارش دادیم دنبال کارای خونه ایم و البته تو این هیرو ویری دوست داریم بریم مسافرت ولی شاید نریم معلوم نیست دلم خیلی گرفته دوست دارم یه تکون اساسی بدم بهخودم و اینکه خیلی خوشحال باشین که دارین خونه تکونی میکنین و وسایلتونو جابجا چون الان من دارم فکر میکنم کاش امسال منم میتونستم اینکارو بکنم خیلی دلم برای مستقل بودن تنگ شده و اینم بگم در جوار مادر شوهر بودن بهم خوش میگذره بذارین از اولش بگم ما قبل اینکه نقل مکا کنیم تصمیم گرفتیم مواد غذایی یخچالمونو هم با خودمون ببریم از جمله هویجایی که با دست خودم نگینی کرده بودم ویا لوبیاهایی که همسر مهربونم ریز کرده بود اینا رو مثال زدم چون به نظرم زحمتی که واسش کشیدیم بیشتر از بقیه مواد غذایی بود حالا فکر کنین این همه زحمتو جلو چشات پرپرش کنن وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!اینا رو داشته باشین تا بقیه اشو بگم چند روز پیش داماد کوچیکه حاج خانوم از اونجایی که خانومش ماه اخرشه و البته این اقا بسیار بسیار(یعنی در حد المپیک)حسود تشریف دارن به حاج خانومه ما میگن که عروست واجبتره یا دخترت باید حالا جلوی عروست ناهار بذاری یا دخترت و.....عروست دو روز دیگه میره خونه خودش تبل میشه واز این حرفا که تابلو بوی حسودی میداد تو پرانتز بگم(من نمیدونم اینا چرا به ما اینقده حسادت میکنن خانومش کارمند خودش کارمند حقوقشون به راه تو خونه سازمانی میشنن ماشین صفر سمند ال ایکس سوار من موندم به خدا یا حتی به خدا البته بقیه داداش خواهرای همسری هم عجیب حسادت میکنن خواهر دیگش میگه شما ماشالله خوب از خودتون به یادین خوب ادم یعنی واسه خودش وتقویت خودش نباید کاری بکنه خوووووب!!!نباید دو تا کشمش با پسته و چهارتا بادوم بخوره یا اصلا ای دی اس ال داشته باشه اینا کمترین رفاهیاته نمیدونم چرا خودشونو نمیبینن که همه چیزا رو حروم میکنن اما عین خیالشونم نیست دیشب اومده سیب زمینی پوست میکنه نصف بیشترشو به پوست داده خوب اینا اصراف کمی مراقب باشین از همه چیزای خوب خوردنیه دیگه هم میتونین استفاده کنین خوب بگدریم که اگر بیشتر بگوییم موجب خشم اقای همسر شاید بشویم)خوب منو بمیگی چنان از این حرف اقای داماد گوچیکه عصبانی شدم که همونجا کم مونده بود اشکام بریزه مردک فکر میکرد خیلی از این وضعم دلشادم اما زبون به دهن گرفتمو هیچی نگفتم اما خدا شاهده چند باری اشکام میخواست سرازی بشه اینا دو طرف داستان بود حالا میرسیم به امروز:بالاخره حاج خانومه ما رفتن خونه دخترشون و ما موندیم منم تصمیم گرفتم خورشتمو شب درست کنم و برنجم وقتی از اداره اومدم دیشبم جاتون خالی یه قیمه گذاشتم معرکه خدایی خودم تا حالا به این خوشمزگی نخورده بودم و امروزم برنج گذاشتم سر سفره دیدم این دوتا اقا(همسر و حاج اقا)میخوان دستاشونم بخورن وانگار واقعا خوشمزه شده بود که حتی حاج اقا برنجش که تموم شد تو اب خورشتش نون ریز کرد و تا ته خورد حالا نتیجه گیری:اون روز درسته خیلی ناراحت شدم اما امروز خیلی خوشحال شدم که اینا دست پختمو با ولع میخورن در ضمن یادم اومد از غذای حاج خانوم که هویجا مذکور منو توی آش توی قیمه خورشت توی همه چی میریخت وکلا انگار دوست داشت همه چیو با هم قاطی کنه ومن این جوری نمیتونستم غذا بخورم و همش به خودم لعنت میفرستادم و..................اینم حکایت اجباری شدن درست کردن غذا بر من که خیلی تاثیر خوبی برام داشته ومنو حتی به اشپزی مشتاقتر کرد سلام سلام چند وقته چیزایی میبینم که برام دردناکن و اونوقته که ادم میفهمه چقدر خوشبخته وباید قذر لحظات خوش با هم بودنو بدونه یه چند شبی میرفتیم خونه یکی از اقوام همسری روزه این خونواده وضع مادی خوبی دارن دوشبه اخر یه دختر بچه دو سه ساله هم با یه خانوم پیری می اومد و من در اندیشه خامم میگفتم سر پیری و معرکه گیری ...وضعت(ازروی ظاهرش حدس زدم)خیلی خوبه این بیگناهم به دنیا اوردی که چی و خیلی حرفای دیگه که خودم از خودم خجالت میکشمم وشب اخر همه چی عوض شد دخترک با یه بلوز نازک تا حدی رنگ و رو رفته ویه شلوار مشکی ویه دامن سرخابی که اصلا با هم هماهنگ نبود داشت استکانا رو با دستای خشکیده و پرچروکش به خاطر سرمای هوا جمع میکرد که خانومی به مادرش گفت این نوه دختریته یا پسری و اولین تعجب من دلم خیلی گرفت یه سری اینجوری ودر برابرشون من با این همه نغ زدن شده ت حالا از اونچه که خدا بهمون داده تشکر کنیم نه به ولله شده بگیم چاکرتیم بازم نه به ولله اینجا ادم دلش برای یه سرزدن ساده به حرم امام رضا تنگ میشه واسه یه روزه ساده تنگ میشه تو این شهر به خاطر دو مذهبه بودنشون چه چیزا که دوست داری داشته باشی اما با همه اینا من همسر گلمو دارم که خدایی چیزی واسم کم نمیذاره واشکای چشم تیر به دلش میزنه ونمیتونه ببینه ناراحتم یا یه گوشه ساکت نشستم همسری دارم که برای تمام ناقلاییام دلش ضعف میره وهمیشه دوست داره لبخندوو ببه لبام ببینه وبذاره منم خیلی دوستش دارم واسه اونم هست که اومدم اینجا با تمام خوب و بدش
و خانومه گفت نوه پسریمه باز بهش گفتن چرا میشه با تویه که گفت:مادرش سر زا رفته و بعد از کمی خانوم کناریم گفت پدر دخترک قبل تولد بچه اش فوت کرده واینجاست که باد اب جوش بریزن رو سرت تا دیگه از پیش خودت نبافی و همه رو مورد هجوم قرار ندی
| Design By : shotSkin.com |
